شیطنت های معصومانه ( ۳ )

باد و زلزله نامشان ” باد ” و ” زلزله ” بود ولی دیگر ” ویرانگر ” نیستند زیرا دیگر الان بزرگ شده اند و […]

چرا عاشق ریاضی شدم

کلاس چهارم دبستان که بودم در مدرسه دهخدا واقع در خیابان طالقانی فعلی بین هجرت وحضرت رسول درس میخواندم مدیر مدرسه آقای صراف زاده بودند […]

ثبت خاطرات و تجربیات فرهنگیان خاندان مجدی

با توجه به اینکه در خاندان معظم مجدی تعداد زیادی به شغل مقدس معلمی مشغول می باشند ودرنتیجه در طول خدمت خود تجربه های زیادی […]

خیلی دور … خیلی نزدیک

زمانیکه دیده می گشاییم تا زمانیکه دیده می بندیم بسیار سریع می گذرد . در این چند ماه گذشته بارها و بارها برای تشییع پیکر […]

یادی ازامدادگر شهید محمدرضا مجدی

امروز سالگرد رفتن توست . خیلی زود رفتی بیست و دوسال عمر زیادی نیست اما باید میرفتی کسی به تو نگفته بود «برو »خودت رفتی […]

ﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﻬﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺎﻡ ﻋﺰﯾﺰ

  ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮ ﺑﺎ ﮐﯿﻔﯿﺖ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻠﯿﮏ ﻧﻤﺎﯾﯿﺪ

شیطنت های معصومانه ۲

بعد از نوشته پسر عموی عزیزم محمود رضا مجدی نسب راجع به شیطنت های معصومانه وسفارش ایشان مبنی بر ادامه این کار بنده بر آن […]

تاج خانم کویتی

سکانس اول : – ا مار باقر خبر دوری ؟ ( از مادر ( حاج محمد ) باقر خبر داری ؟ ) – بله ، […]

شیطنت های معصومانه ( ۱ )

خدا نکنه خوره ی ” نویسندگی ” به جونت بیفته . هر طرفو نگا می کنی فقط به فکر اینی که یه مطلب پیدا کنی […]

خواب عجیبی که من دیدم

قبل از نوشتن این رویا به عرض برسانم موقعی که مشغول تهیه شجره نامه  بودم برای جمع آوری عکس های قدیمی خیلی تلاش کردم از […]

خاطره ای از مرضیه

مرضیه دختر مرحوم شادروان حاج نورعلی زمانی که ۵ ساله بودند در محله قلعه مجاور منازل خواجه کریم وخواجه مندنی اقامت داشتند  ایشان صبح ها […]

پناه بردن سارق به مردم

روزی فردی برای سرقت تفنگ به خانه خواجه مندنی می رود خاتون همسر او که متوجه آمدن دزد می شود به هنگام فرار دزد از […]

کودک در تب می سوخت …

محمد علی سومین بهار زندگی اش را پشت سر می گذاشت . سال ۱۳۳۵ بود و ورود سربازان اجنبی بیماری انفولانزا را در شهر پراکنده […]

یادی از یک انسان نکو

سال ۱۳۶۶ که در مجتمع آموزش عالی دهخدای قزوین قبول شده بودم به خاطر شرایط جنگی و تنها شدن والدینم وبعد مسافت و … حسابی […]