هر کی یادشه دستش بالا

هر کی یادشه دستش بالا

نویسنده : فروغ مجدی   زمان و تاریخ انتشار : ۱۵ مرداد ۱۳۹۳   

اگه دروغ میگم بیا انگشت بکن تو چشمم . با عمو زاده های خودمم .یا بگو دروغ میگی .

خداوکیلی یادتونه رضا عمو میرزاعلی یه اکاردئون داشت دست هیچ کدوم مونم نمیدادش ؟یه سه چرخه هم داشت که چقدر برامون جذاب بودو اونوهم بهمون نمیداد؟

یادتونه خونه ی عمو میرزاعلی یه باغچه ی کوچیک وسطش بود که یه درخت نارنج بی خاصیت و میوه نده داشت وقتی ایام عید میشد زن عمو مهین خوش سلیقه با نخ نارنج به شاخه هاش میبست و چه جلوه ای پیدا میکرد خونه شون ؟

یا ایام عاشورا عمو میرزاعلی خدابیامرز میومد دزفول و بعدش کلی شال رنگ وارنگ با خودش میاورد و به هر خانواده ای میداد.

یادتونه چقدر از دیدن اقوامی که از دزفول مهمونمون میشدن خوشحال میشدیم خصوصا وقتی عمه صغری میومد کفشها و چادرشو قایم میکردیم تا از پیشمون نره وهر کجا که میموند شبها بر سرخوابیدن کنارش دعوا و کشمکش راه میفتاد بس که شیرین و شوخ طبع بود وهمیشه ی خدا مطلب واسه خنداندنمون داشت.

 یادتونه عموباقرخدابیامرز با اون موتورسیکلت معروفش که صداشو از چند کوچه  پایین تر تشخیص میدادیم مرتب بهمون سر میزد؟

شیطنتهای لج درارو کلافه کن مهرداد و مهران یادتونه ؟

یادتونه عصر جمعه که میشد منتظر بودیم تا عموعبدالمحمد قبیطی با قد بلند و عصا بدست واون کلاه شاپو بیاد ودرحد چند دقیقه ای بنشینه  و موقع خداحافظی بگه  :مرحمت زیاد .

یادتونه بچه که بودیم به پسرعموحج کاظم قبیطی میگفتیم «کا کا »

یادتونه  وقتی میرفتیم خونه عموحسن بیشتر وقتها مژگان از روی نرده سیمانی پله ها سّر میخورد ومیموید پایین.

یا اون گربه هه که توخونه ی عموحسن موندگار شده بود و پروپرو توی اتاق ته حیاطشون جاخوش کرده بود

یا اون همسایه ی دیوار به دیوارشون خانم بوالی که معلم دوران ابتدایی اکثریت ما دختر عموها بود؟

یادتونه وقتی ناصر عمو حسن میومد خونه مون منتظرشنیدن یه خبر فوت ازدزفول بودیم اخه اونوقتها فقط خونه ی عموحسن تلفن داشت و خبرها از اونجا منتشرمیشد.

حالا یه تست حافظه براتون میذارم خداوکیلی ازکسی نپرسین واسم اون شخص رو فقط در حد یک کلمه تو کامنت بذارین

اگه گفتید برای عروسی کی بود که همه ی خونواده های عموها وعمه کبری و بچه هاش با یه مینی بوس اومدیم دزفول وحج نجمه هم اون ته مینی بوس نشسته بود و طبق معمول شیطنت میکرد و نزدیکیهای دزفول که رسیدیم با صدای بلند می خوند:رسیدم رسیدم پنبه نه اشکنیدم ؟منم توعالم بچگی به خودم میگفتم آخه چه جوری میشه پنبه رو شکوند تونگو پنبه نبود یه کلمه ی دیگه بود که نجمه خانم اشتباه تلفظ میکرد یا من بد میفهمیدم .حالا به نظرتون اصل کلمه چی بود ؟ اونوروهم بنویسید . یا حق

برچسب ها : , , , , ,   

  

این مطلب ۱۳ دیدگاه دارد

جالب بود سرکی به دوران کودکیمان کشیدیم۰ عروسی کاظم عمو عبدالمحمد بود۰یادش بخیر۰



چقده زیبا وخودمونی نوشتی کجا رفتن اون همه شوق وشورها



خاله یادت است که از بعدازظهر می رفتیم پشت بام و آب پاشی می کردیم و رختخوابها را پهن می کردیم و شب که برای خواب می رفتیم چقدر رختخوابها خنک بودند و ما با آرامش می خوابیدیم ؟ چرا الان با وجود این همه کولر گازی و وسایل مختلف آن خنکی و با آرامش خوابیدن خبری نیست؟



پنبه نه گشکنیدم



احتمالا دختر عموم فروغ اشتباها گشکنیدم را اشکنیدم شنیده



باز هم مثل همیشه گل کاشتی خداراشکرکه تورو داریم فکر کنم با وجودت نمی ذاری الزایمر بگیریم خیلی شیرین وچالب بود باز هم از این مطالب بنویس تا یاد اموات هم همیشه زنده باشه



یادتونه بعضی از دخترعموها میگفتن شب قبل از حرکت به دزفول لباسهاوکفشهامون می پوشیم ومی خوابیم ؟یادنونه تو مدرسه ابتدایی می گفتن باز هم مجدی شما چندنفرید؟
وای اگرعروسی یا عزایی بود یک نفر میومد برای بقیه اجازه می گرفت.



خیلی جالب و جذاب بود…موتور آقا جونم چقدر همه باهاش خاطره دارن…مخصوصا فضولیهای دایی مهرداد و مهران…وقتی قسمت دایی حسن خدابیامرز رو خوندم یا اون استخر کوچیکه حیاطش افتادم چقدر دوست داشتم وقتی میرفتیم خونشون … تا رسیدیم میپریدم تو اب و همیشه ی بندخ خدایی لجمو در میوورد که میومد نمیذاشت اب بازی کنم منم دست به دامان دایی حسن و زندایی و خاله مژگان میشدم…یادش بخیر….زندایی فروغ نازنین بسیار عالی بود و واقعا بعد از مدت طولانی که سایت راکد بود حالمو مطلب جا اوورد….پاینده باشی



درصد کمی از انسانها نود سال زندگی میکنند مابقی یک سال رو نود بار تکرار می کنند ما در آبادان زندگی کردیم آبادان شهرمرام، شهرمحبت وصفا، شهرخونگرمای عالم، شهریکرنگی وبی ریایی
اره چه کیفی داشت اون سه چرخه ابی، تازه اقا رضا یه عادت دیگه هم داشت وقتی میخواست یه چیزی رو تک خوری کنه روشون تف میریخت مخصوصا آلوچه سبزارو یادتونه ایام عید اتاقی رو که زن عمو مهین تزیین میکردوبه استقبال نوروز میرفت شیطنتهای برادرانو مگه میشه فراموش کرد به حدی که یه روز ابجی نجمه دست وپای مهردادو بست نشوندش وسط اتاق تا آرومش کنه ! من که هنوزم دوست دارم پسر عمورو کاکا صدا کنم فروغ جان جالبه بدونی خانم بوالی سراغ فامیلو با اسامیشون میگیره آره یادمونه دوران خوش زندگی در آبادان، دعا کنیم یادمون نره که بزرگترابا مرامشون بامحبتهاشون باتعصبی که به همدیگه داشتن، توآبادان اون لحظه های خوش رو برامون رقم زدن ایشالا که ماهم رهروان خوبی باشیم وبتونیم به فرزندانمون یاد بدیم دستت درد نکنه فروغ خانم با تونل زمان یه صفایی بهمون دادی



زندایی فروغ همه ی آیتم هایی که نوشتید لذت بخش بود(وای که چقدر این بزرگترامون شیطون بودند و ممنون که همشون رو لو دادین)اما بیشتر از همه خاطره ی آقا جونم برام شیرین بود….



یادش بخیر یه بار ولی فروغ جان مهرداد دادشم سه چرخه رضا رو دزدیده بود منم سه چرخه رو از مهرداد با ۱۰۰۰ زور رو التماس گرفتم و دور فلکه کارون تا دلم می خواست دور دور زدم فروغ جان ممنون از اینکه ما رو بسمت دوران خوش کودکیمون بردی.



سلام فروغ خانم خیلی خوب نوشتین منم یادخاطراته خودم افتادم حرفات از ته دل بود به دلم نشست فروغ خانم واقعا خسته نباشی



آه…. و دیگر هیچ .
یاد ایام یاد باد…
یاد باد.



ارسال دیدگاه

نظر شما :