شعری بسیار اموزنده از سهراب سپهری

شعری بسیار اموزنده از سهراب سپهری

نویسنده : محمودرضا مجدی نسب   زمان و تاریخ انتشار : ۱۴ مرداد ۱۳۹۲   

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم میگیرنددرس ومشق خود را…باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا
تا بترسند از منو حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،درهوا چرخاندم… چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطیدمشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !اولی کامل بود،دومی بدخط بودبر سرش داد زدم…
سومی می لرزید…خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود… دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید… ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” ” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند” ” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را… خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد… گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد… همچنان می گریید… مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند… خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز… آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ سهراب سپهری

برچسب ها : , ,   

  

این مطلب ۶ دیدگاه دارد

لذت بردم.
اولش احساس کردم قبل از نوشتن شعر سهراب خودتون یه متنی نوشتید،دو جمله اول رو که خوندم دیدم چقدر منظمه،بعد متوجه شعر بودنش شدم 🙂



بچه ها پاک وزلالند اگر جذب معلم شوند می توان خمیر مایه انان را شکل داد.باید انچه را دوست داریم به فرزند خودمان یاد دهیم به انان هم اموزش دهیم.حتما می پذیرند البته صبروخوصله زیاد می خواهد ونکته مهمتر خانواده بخصوص مادرباید بامعلم همگام باشدوجامعه هم به قشر فرهنگی اخترام بگذارد تادر دیددانش اموزان بزرگ باشند وحرف شنوی انان بیشتر شود



خیلی خیلی زیبا بود.



اگه میشه بگین این نوشته سهراب توکدوم کتابشه



واقعا عالی بود ممنون



ارسال دیدگاه

نظر شما :