زینب زمان

زینب زمان

نویسنده : حسین مجدی نسب   زمان و تاریخ انتشار : ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۴   

صحبت کردن در مورد عمه طاهره خیلی خیلی ساده ست.((عمه صبوره)) و در عین حال خیلی سخته! خیلی!

تا چه حد صبر؟!تا چه حد شکیبایی؟!

عمه نشان از عمه سادات داره!

پدرم چند شبی بود که به گفته مادرم ،نمی خوابید،مدام سراغ خواهرش رو می گرفت.اشکهای پدر رو من زیاد دیدم،خیلی زیاد!

وقتی تلوزیون تصاویر مختلف از جنایات در حق شیعیان رو پخش میکنه و… محاله چشمان پدر بارانی نشه.

اما این روزها قبل از شنیدن خبر برگشتن آقا نادر،پدر برای خواهرش دلتنگ بود

خواهری که معرفیش در قالب کلمات سخته!

در وصف این زن فقط آقای محمد حسن مجدی نسب حق مطلب رو ادا کردند که در مقاله شون نوشتند، طاهره ، طاهره است!

زنی به غایت با خدا،مانوس با قرآن که به گفته خودشون فقط به واسطه ارتباط با قرآنه که تونسته تا الان دووم بیاره.

زنی مهربان،دلسوز.مادری صبور،صبور،صبور.کسی که دو پسر رعناش رو بعثی ها شهید کردند و پسر تحصیل کرده در آمریکا رو آمریکایی ها با شکنجه هاشون از زندگی عادیش دور کردن.و … وخیلی چیزای دیگه.

پدرم دلتنگ خواهرش بود تا اینکه دیروز صبح مادرم از برگشتن آقا نادر با خبر میشه،به پدر خبر نمیده.پدر دیروز ظهر برای دروی گندم به سمت زمین کشاورزیش میره.

من غروب به خونه برگشتم،مامان خبر رو بهم داد.گفتم آقام کجاست،گفت رفته سر زمین کشاورزیش.(زمینها واقع در سرخه هستند،بعد از کرخه،تو راه دهلران)

بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد.

به یاد کرخه و نادر اشکهام سرازیر شد

به یاد مظلومیت شهدا

به یاد غریبیشون

به یاد اون چند صد نفری افتادم که تو عملیات همراه نادر با سیلاب میرن

کجا،نمیدونم!

هرکس تو زندگیش یه برنامه هایی داره ولی بعضی اتفاقها مسیر زندگیها رو عوض میکنه!

یکی از این اتفاقها ((جنگه))

جنگ یک کلمه سه حرفیه

فقط سه حرف ولی برای خیلیها یه دنیا حرف ناتمامه

حرفهایی از در به دری،آوارگی، بی کسی،غربت،خونه خرابی،رفتن عزیزا،رفتنی که فقط اسم و یاد و خاطره شون باقی موند

یاد عمه م افتادم

یاد فیلم شیار ۱۴۳

اشکهام قطع نمی شد

عمه م رو تصور کردم وقتی نادر نوزاد بوده قنداقش میکرده و بغلش میکرده و الان هم نادر رو با همون اندازه برگردوندند!

تصور کردم چطور اون استخونهای لای پارچه سفید رو بغل کرده

حتما براش لالایی خونده

حتما گفته:سلام پسرم

اون قد و بالات چرا آب رفته

کجا بودی پسرم

دیر اومدی،بابات رفت

نادر جان از مسعود چه خبر؟

نمیدونی کجاست

دوباره یاد پدرم افتادم که الان کنار کرخه ست

کرخه!رودی آرام شده که اسرار زیادی تو دل داره.

برچسب ها : ,   

ارسال دیدگاه

نظر شما :