دو کلمه حرف حساب با حسابدار خاندان ( ۲ )

دو کلمه حرف حساب با حسابدار خاندان ( ۲ )

نویسنده : محمودرضا مجدی نسب   زمان و تاریخ انتشار : ۲۸ اسفند ۱۳۹۲   

من سیره ی پیامبر را که امر به معروف و نهی از منکر است انجام می دهم و علی رغم اینکه باعث ناراحتی افراد می شوم اما بعدا” خیلی از این افراد به درستی صحبت من واقف می شوند و برخی از آن ها سال ها بعد به من می گویند فلانی شما درست می گفتید .
-فروزان خانم ادامه داد : حالا اگر خودتان را نصیحت کنند ناراحت نمی شوید ؟
به هیچ وجه . اگر بدانم نصیحتش درست است قطعا” آن را می پذیرم .
من پرسیدم : عمو شنیده ام جریان تولد دوقلوها جالب بوده است . لطفا” آن را تعریف کنید .
زنعمو پیش دستی کرد و گفت : بگذارید من تعریف کنم .
سال ۶۵ بود و من درد زایمانم شروع شده بود . به حاجی گفتم مرا به بیمارستان ببر . او مرا به بیمارستان برد و درب بیمارستان پیاده کرد و رفت !!!!!!
وقتی وارد بیمارستان شدم دکتر به من گفت همراهت را صدا کن بیاید ! من گفتم تنها آمده ام !!‌با تعجب گفت : مگر کسی را نداری ؟ و من ناخوداگاه به گریه افتادم . دکتر گفت : خانم منظوری نداشتم . من گفتم : نه خانم من به حال خودم می گریم . گفت باید همراهی داشته باشی تا نامه ی اطاق عمل را امضا کند ! به هر شکلی بود اشنایی پیدا کردم ( خانم فریده مجدی ) و قبل از ظهر دوقلوها ( مهدی و حسین ) متولد شدند . ساعت ۳ بعد از ظهر بود که حاج آقا تشریف آوردند و به همراه دوقلوها به خانه رفتیم .
اقای ” محمد باقر مجدی نسب ” که تاکنون به احترام صحبت های خانمش سکوت کرده بود ، لبخندی زد و گفت : زمان جنگ بود و چون مرتبا” دزفول مورد اصابت توپ و موشک قرار می گرفت ، همواره نصف کارمندان بانک مرخصی بودند و من علاوه بر اینکه معاون شعبه بودم ، کلید گاو صندوق بانک نیز به دست من بود و به هیچ وجه نمی توانستم مرخصی بگیرم .
خلاصه بهترین راه آن بود که صحبت را عوض کنم تا کار بالا نگیرد و بدون مقدمه پرسیدم : عمو !‌ تمام فرزندان شما به مدارج بالای تحصیلی دست یافته اند . صاحب پنج فرزند هستید که دو نفرشان دکتر ، دو نفرشان فوق لیسانس و یک نفرشان در مقطع لیسانس هستند . فکر می کنید چه عاملی باعث این موفقیت شده است ؟
گفت مهمترین عامل پدرم بود !!!! پدرم ( خواجه مهدی ) اصرار زیادی بر درس خواندن فرزندانش داشت و زمانی که فرزند اولش ( حاج هادی )‌ را میخواهد به مکتب بفرستد یکی از بزرگان خاندان مجدی مانع این کار می شود اما او بر تصمیم خود استوار می ماند و او را به ملای مکتب خانه می سپرد. روزی که پدرم ، مرحوم حاج هادی را به مکتب می برد به ملای مکتب خانه می گوید پسرم را سواد بیاموز تا سر تا پایت را خلعت ( هدیه ) بگیرم . ملای مکتب هم با تلاش فراوان این کار را انجام می دهد. روزی کلاه بسیار خوبی به عنوان هدیه برای مرحوم پدرم اوردند . او نیز کفش مناسبی خریداری کرده بود و به ملای مکتب داده بود . ملای مکتب گفته بود قرار ما این نبوده است و قرار شده سر تا پایم را خلعت بگیری و خواجه مهدی با زیرکی می گوید این سر ( اشاره به کلاهی که خریده است ) و این هم پا ( اشاره به کفشی که خریده است )
بالاخره این ذهنیت در من نیز به شکلی بسیار قوی وجود داشت و هر چند در آن زمان ، من نتوانستم بیش از این پیشرفت کنم اما با خود عهد بستم که این امر را در فرزندانم به منصه ظهور برسانم .
نکته ی دیگر ” توکل به خدا ” ست . من همواره تکیه گاهم خداوند بوده است و به جوانان توصیه می کنم اگر در عمل – نه در مقام حرف – به خداوند تکیه کنند مطمئن باشند که پیروزند .
-نظر شما در مورد شرکت تعاونی خاندان مجدی چیست ؟ با توجه به اینکه شما خودتان یکی از اعضای هیات رئیسه هستید ؟
بی گمان حرکت بسیار خوب و پسندیده ای است و آینده ی درخشانی خواهد داشت اما در درجه اول بضاعتمان بسیار اندک است و در درجه دوم متخصص این کار را نداریم .
-بیشتر توضیح دهید .
برای ورود به هر کار یا حرفه یا صنعتی بی شک مهمترین چیز ، داشتن یک مدیر آگاه در آن حرفه ی خاص است . پیشنها دهای اقتصادی ای که به شرکت ارائه می شود یا انقدر کم اهمیت اند که ورود به آنها به صرفه نیست و یا انقدر بزرگ اند که بضاعتمان نمی رسد .
پس چرا می گویید آینده ی درخشانی دارد ؟ به دو دلیل . دلیل اول اینکه خواه ناخواه این شرکت باعث نزدیکی و قرابت همه ی خاندان می شود و قطعا” در اینده گره گشای مشکلات خاندان خواهد بود و دوم اینکه من گفتم تاکنون طرح هایی که ارائه شده است دارای دو خصوصیت بالا بوده است اما ممکن است به زودی طرحی ارائه شود که مورد وفاق همه ی اعضای شرکت تعاونی قرار گیرد و طرح ، عملیاتی شود .
-پیشنهاد شما برای پیشرفت بیشترشرکت تعاونی چیست ؟
زمانی که طرح اماده شد حتما” باید یک نفر را به استخدام شرکت تعاونی در اوریم تا بتواند به سرعت ، کارها را جلو ببرد .
-تلخ ترین خاطره ی زندگی تان چیست ؟
اول بگویم ” هر خاطره ی تلخی هم که باشد بالاخره می گذرد ” اما زمانی که به دبیرستان می رفتم شاید یکی از تلخ ترین دوران زندگی ام بود . دبیرستان ما در خیابان منتظری واقع شده بود و ما در قلعه زندگی می کردیم . کفش هایم ، کفش های دست دوزی بود که از لاستیک تریلی درست شده بود و فقط با یک پیراهن می بایست این مسیر را تردد می کردم . با کمترین باران لباسم خیس می شد و کفش هایم پر از آب . در ان موقعیت ، سرما آن چنان در استخوانم نفوذ می کرد که دیگر صحبت های دبیر را نمی شنیدم . تنها پناهگاهم ، مادرم بود برای حل مشکلم به او پناه بردم و بالاخره با وساطت برادرم ژاکتی به قیمت ۸۰ تومان خریدم . این در حالی بود که فریدون مستوفی فرزند غلامحسین مستوفی علاوه بر البسه های مناسب ، نوکری به همراهش بود که کیف کاملی از خوردنی های متنوع به همراهش بود .
از همکلاسی هایم می توانم به دکتر طهماسبی و دکتر دانشگر اشاره کنم .
-و شیرین ترین خاطره ؟
تلگرافی بود که از آبادان رسیده بود و خبر تولد ” علی ” فرزند اولم را داده بود و مضمونش این بود :
ضمن عرض تبریک خداوند به شما پسری عنایت فرمود .
IMG_4026
از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید ممنونیم .
اگر صحبتی هست که از قلم افتاده است لطفا ” بفرمایید .
از شما که قبول زحمت فرمودید و با من مصاحبه نمودید و همچنین از خوانندگان محترم سایت که حوصله کردند و به سخنان من گوش فرادادند سپاسگزارم .
IMG_4016
IMG_4014

برچسب ها : , , , ,   

  

این مطلب یک دیدگاه دارد

به داشتنش افتخار میکنم!
به سخت کوشی عجیبش در زندگی…
به محبت بی دریغش به همه انسانها صرفنظر از همه ناملایمات در روابط…
به دریا دلشی در زمانه های سخت…
به اعتماد و توکلش به کسی که تنها بر معتمدین و متوکلین واقعی نمایانه…
به مناعت طبعش در لحظه های نیاز…
بهچشمهای نگرانش و دستهای پرمهرش…
به همه داشته ها و نداشته های پدرم افتخار میکنم



ارسال دیدگاه

نظر شما :