دفترخاطرات من ـ برگ دوم

دفترخاطرات من ـ برگ دوم

نویسنده : فروغ مجدی   زمان و تاریخ انتشار : ۱۵ شهریور ۱۳۹۲   

کتلت با طعم جوراب
تازه مستقل شده بودیم و درکنار خانه داری بایست به دبیرستان هم میرفتم آنروزها با آنکه جوان و پر انرژی بودم اما تجربه ی کافی نداشتم و مثل الان نمی توانستم برای عدم تداخل کارهایم با یکدیگر برنامه ریزی دقیقی داشته باشم یادم می آید یک روز سرم حسابی به کار گرم بود و یکهو که سر بلند کردم ونگاهم به ساعت دیواری افتاد مثل برق گرفته ها از جایم پریدم. تارفتنم به دبیرستان وقت زیادی نداشتم ولی هنوز ناهار را آماده نکرده بودم .دوست داشتم وقتی همسرم به خانه می آید همه چیزبرایش مرتب و مهیا باشد؛ چای دم کشیده وغذا پخته و آماده ی کشیدن .اما وقت خیلی تنگ بودبنابراین تصمیم گرفتم برای ناهار کتلت درست کنم. آن موقع درخانه ای مستاجر بودیم که به اصطلاح دوره ساز بود و دو بخش مجزا داشت در یک بخش آن صاحبخانه که بانویی تنها بود زندگی میکرد و در بخش دیگر من و غلامرضا.قسمتی که ما ساکن بودیم دو اتاق روبروی هم بود که فضایی در حد یک متر یاکمتر بین هردو اتاق فاصله می گذاشت .آنروز که حسابی دیرم شده بود با عجله بساط رنده کردن و مخلوط کردن مواد کتلت را در فضای بین دو اتاق علم کرده بودم و ضمن کار چند دقیقه ای هم یکبار به اتاق میرفتم و لباس میپوشیدم و جوراب به پا میکردم و دوباره به سر اغ خمیر کتلت می آمدم در حین همین رفت و آمدها بود که یکدفعه متوجه شدم که جورابم سنگین ولزج شده است و همینکه نگاهم به پایم افتاد آه از نهادم برخاست . ای داد بیداد با پای جوراب شده توی ظرف مایه ی کتلت رفته بودم . مانده بودم معطل و پریشان که چه کنم .وقت درست کردن خمیر کتلت مجددی را هم نداشتم . . از تصمیمی که گرفته بودم سخت ناراحت بودم اما چاره ای هم نداشتم با خودم گفتم بادا باد یا غلامرضا متوجه میشود یا نمیشود . که اگر نشد فبهالمراد وبعد با عذاب وجدان شدید کتلتها را سرخ کردم وبه مدرسه رفتم . عصر که به خانه آمدم یکراست به سراغ ماهیتابه رفتم .حتی یک دانه کتلت هم داخلش نبود با خودم گفتم ای دل غافل دیدی بوی جوراب را فهمیده و همه اش رادور ریخته آخر محض علاج یک دانه هم باقی نگذاشته بود شب که به خانه آمد گفتم : «راستی ناهار خوردی ؟» گفت :«آره چطور مگه »؟(البته این تکیه کلامش است حتی الانم اگر بنده به ایشان بگویم :«تشنته ؟ آب بیارم برات ؟»در جواب میگه :منظورت چیه ؟اما آنروزها هنوز این را نمی دانستم )گفتم هیچی . اینجا ناهار خوردی یا محل کارت ؟ گفت :«نه بابا امروز اینقدر کار داشتم که وقت نکردم یک لیوان آب هم سر کار بخورم ولی وقتی اومدم خونه اینقدر گرسنه بودم که به کتلتها حمله کردم و همشو تا دانه ی آخر خوردم . باید ببخشی که هیچی برات نذاشتم دستت درد نکنه خیلی هم خوشمزه بود . » باز شیطان لعین رفت تو جلدم با نامردی لبخندموذیانه ای زدم و گفتم : «نوش جانت .چاشنی شو عوض کرده بودم برا همین به دهنت مزه کرده » خدا مرا ببخشد.

برچسب ها : , , , , , ,   

  

این مطلب ۸ دیدگاه دارد

خاله جون عاشقتم عزیزم خیلی بامزه بود



سلام.خیلی قشنگ و جالب بود.بیچاره دایی غلامرضا



الان با این چاشنی هایی!!!!که به فست فودها میدن فکر نمیکنم جایی برای وجدان دردشما مونده باشه فروغ جان



جالب بود.ببخشین چطورمیشه مطلبیو از طریق ایمیل به مدیر سایت فرستاد؟



سلام ببخشین میشه از یاهو به جیمیل مطلب فرستاد؟



    خیر یا از نرم افزار خاندان که برای گوشیهای اندروید هست میتونید بفرستید
    یا برای من ایمیل کنید
    یا براتون اکانت ساخته میشه و میتونید مطلب بفرستید



ارسال دیدگاه

نظر شما :