خاطره ای از مادرم

خاطره ای از مادرم

نویسنده : محمد حسن مجدی نسب   زمان و تاریخ انتشار : ۲۹ تیر ۱۳۹۲   

هفت ساله بودم واون موقع نه یخچالی بود ونه کولری ونه ماشینی ونه خیلی چیز های دیگه ظهرهای تابستون شبستون ناهار می خوردیم وشوادون می خوابیدیم وشبها توحیاط آجر فرش که خنکای آن از آب پاشی برروی آن ذوق زده مون می کرد شام می خوردیم وشبها بر پشت بام می خوابیدیم بر روز زمین کاه گل آن که وقتی آنرا آب پاشی می کردیم از بوی مطبوع کاه گل به وجد می آمدیم وتشنگی خود را با جرعه ای آب کوزه که از شوادون به پشت بام برده بودیم بر طرف می کردیم وهمدم ستاره ها بودیم تا به خواب می رفتیم وبا صدای اذان ملا حسن موذن مسجد جامع که از اونجا تا خونه ما ۱۵ دقیقه راه بود بیدار می شدیم تعجب نکنید چنان سکوتی بر شهر حاکم بود که از این فاصله بیشتر نیز صدایش می آمد اشتباه نکنید اون موقع از بلند گو استفاده نمی کردند ملا حسن به بالای گلدسته مسجد می رفت واذان می گفت با اون کهولت سنش از پله ها بالا می رفت واین کار را سالیان زیادی انجام داد درست مثل الان که از نوار وسی دی استفاده می کنند!یک روز گرم تابستان مرحومه مادرم کباب درست کرده بود وخواهرم هما را گفته بود به آن نمک اضافه کند به جای نمک پودر لباسشویی که تازه آمده بود وجای صابون های سفید بروجردی را گرفته بود به کباب اضافه می کند وقتی مادرم جهت سیخ گرفتن کبابها اومد آه از نهادش در اومد وبه شدت عصبانی شد وگفت( وی لته بوویلتی فابانه رخته می کباب) واین جمله را چندین بار تکرار کرد نزدیک ظهر بود وموقع اومدن پدر از سر کار ونبود ناهار وبی طاقتی پدر مادرو کلافه کرده بود ونمی دونست چی کار کنه که ناگاه صدای دوره گردی که گوشت چرخ کرده می فروخت به گوش رسید که می گفت( بیو گوشت یرده) مادر در حالی که سخت ناراحت بود گفت( رووی بونگش کونی آیه )خلاصه گوشت چرخ کرده خرید وکبابی درست کرد پدر آمد وسفره در شبستون پهن شد و۱۰ نفری دور سفره نشستیم در آنموقع رادیوها لامپی بودند وهنوز ترانزیستور کشف نشده بود شروع ناهار خوردن ما برنامه رادیو گلهای رنگارنگ پخش می نمود که با اون سن کم از شنیدن آن لذت می بردم وخنکی شبستون استفاده از یک پتکه دستی بود که هوای شوادون را از کانا لی طبیعی به بالا می آورد وطوری خنک بود که از پتو استفاده می کردیم تا پدر اولین لقمه را تو دهنش گذاشت خطاب به مادرم گفت (ایانه گوشتی نی که مو اوسمشه) هممون مادرو نگاه کردیم وپدر فهمید وباقی قضایا یادش به خیر الان از اون جمع ده نفره ۳ نفرشونو نیست وبقیه هر کدام در جایی سکنا کرده اند چرخ روزگار چنین است چه باید کرد دوست متمولی دارم که می گفت حاضرم تموم زندگیمو بدم ویک روز از گدشته ها که در جمع تمام خانواده بودم برام احیا بشه تو دلم گفتم من هم همچین آرزویی دارم ولی آب رفته به جوی برنمی گردد خدایشان رحمت کند

برچسب ها : ,   

  

این مطلب ۱۱ دیدگاه دارد

ادامه داره؟



جالب بود ایشالا بقیتون زنده باشید و سالم و خوشبخت در کنار هم



خدا رحمتشون کنه
جمع خانوادگیه واقعا نعمتیه که باید قدرشو دونست…



یادش بخیر.جقدر این روزها دلم بهانه میگیرد



قشن بود مخصوصا اون تیکه دزفولیاش… 😀



قشنگ نه قشن 😀



خدابیامرزه زن عموی عزیزمو …این ماجرا رو از زبون خودش شنیدم…گاهی وقتا که دلم هوای کسی از رفتگان رو میکنه به خودم میگم کاش فقط ۵ دقیقه به این دنیا میومد و میدیدمش…فقط ۵ دقیقه



یادشان گرامی باد.روحشانشاد.



خیلی خیلی قشنگ بودلطفا اگر خاطره ای از دوستانتان که در قید حیات نیستند دارید بنویسید روح تمامی رفتگان شاد.



وقتی کودکیم ارزوی بزرگ شدن داریم و وقتی بزرگ می شویم ارزوی دقایقی کودکی ولی فکر می کنم دیگه باید در لحظه زندگی کرد و قدر دوستان و عزیزانی که داریم رو بدونیم .حسرت گذشته رو خوردن سودی نداره



ارسال دیدگاه

نظر شما :