بزرگ بانوی خاندان مجدی

بزرگ بانوی خاندان مجدی

نویسنده : فروزان مجدی نسب   زمان و تاریخ انتشار : ۹ مهر ۱۳۹۳   

در طی سال ،سعی میکنم دوسه باری به رسم ادب خدمتش برسم۰نماد مجسمی از ایه استعینوا با الصبر و الصلاه است۰به خوبی از صبر و نماز یاری جسته و می جوید تا بتواند در برابر تمام ناملا یمات زندگی دوام آورد و زخم هایی را که گذر زمان در دلش ایجاد کرده تاب بیاورد۰
ورق تقویم ها حسابی از سر و صورتش رد شده است۰گویا چهره خسته آش را با خط هایی عمیق نقاشی کرده اند۰او که از زمستان های زندگی برفی همیشگی بر سر دارد،نماینده ی بزرگ بانوان خاندان است.خاطرات تلخ و شیرین زیادی را در کوله بارعمرش انبار کرده است و ما به او،به نسل او ، به سپیدی ها و تجربه هایش سخت محتاجیم و وظیفه داریم بنا به دستور پروردگارمان که صزیحا در کتاب آسمانی مان آمده، گردن نهیم ۰انجا که در ایه ۲۳سوره اسرا میفرماید:به پدر و مادر نیکی کنید۰ هر گاه یکی از آنها یا هر دو آنها نزد تو به پیری رسند ،کمترین اهانتی ۰ به آنان روا مدار و بر آنها فریاد مزن و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنان بگو۰
و رسول ما نیز در خصوص آنان میفرماید:احترام به پیران امت من؛گرامی داشت من است۰این بار با هماهنگی قبلی و به بهانه فرا رسیدن دهم مهر ماه روز جهانی سالمند خدمت ایشان که عنوان بزرگ بانوی خاندان را دارد،میرسم ۰طبق معمول همیشه با رویی گشاده پذیرایم شد و اجازه داد درون کوله بار خاطرات عمر نود و دو ساله آش سرک بکشیم و آنان را به رشته تحریر در اوریم۰قبل از درج این گفتگو بر خود واجب میدانم از دختر خانم های ایشان عذرا خانم و منیژه خانم صمیمانه تشکر کنم و از این که در طول این گفتگو، بازگو کردن بعضی از خاطرات تلخ اززبان مادر شان باعث شداشک مهمان چشمان شان شود پوزش بطلبم.
۱-خود را معرفی فرمایید
طیبه مجدی نسب فرزند مرحوم خواجه پاپی و همسر مرحوم خواجه محمد حسین مجدی نسب متولد چهارم اردیبهشت ۱۳۰۱ شمسی خورشیدی هستم

۲-چند خواهر وبرادر بوده یا هستید؟
چهار خواهر و برادر بودیم که دو تا از خواهر و برادر آنم در کوچکی در زمان حیات پدرم بر اثر بیماری و افتادن از پشت بام فوت میکنند و برادر دیگرم مرحوم خواجه محمد نیز چند سال پیش فوت کردند۰

۳-تا چند سالگی از نعمت وجود پدرو مادر برخوردار بوده اید؟
متاسفانه از پدرم چیزی به یاد ندارم ۰بنا به گفته مرحوم مادرم پدر زمانی رخت سفر از این دنیا برمی بندد که من دو ساله و مرحوم برادرم محمد چهل روزه است ۰ایشان بر اثر مبتلا شدن به حصبه فوت میکنند۰
ولی از نعمت وجود مادر تا شصت و یک سالگی ام برخوردار بوده ام۰ایشان سال ۱۳۶۲ بخاطر کهولت سن فوت کردند ۰

۴-پدر و مادرتان نسبت فامیلی داشته اند؟
خیر۰مادرم از خاندان عباسی بودند۰

۵-ولی بر سر مزار ایشان که در قطعه خاندان مجدی است فامیل مجدی حک شده است۰چرا؟
چون بعد از ازدواج و به نام فامیلی شوهر برای ایشان شناسنامه صادر شده است۰

۶-بعد از فوت پدرتان ،محل زندگی و در آمد تان از کجا بوده است؟
باز هم به نقل از مادرم ،بعد از مراسم چهلم ،مادرم به همراه دو کودک خردسالش یعنی من و محمد به منزل بابا شیر زاد عباسی میرود۰دوران کودکی و اوایل نو جوانی ام در منزل پدر بزرگی طی شد که الحق برایمان پدری کرد و سنگ تمام گذاشت۰خداوند او را بیامرزد ۰تا یک سال پس از ازدواجم هم چنان سایه آش بر سرم بود۰حتی مراسم ازدواج محمد برادرم نیز در خانه آش برگزار شد

۷-چند ساله بودید که ازدواج کردید؟
دقیق نمی دانم ۰چون تاریخ ازدواجم در شناسنامه ام نیست.اوایل نو جوانی ام بود۰هنوز خیلی بچه بودم به طوری که با ازدواج و شوهرداری برحتی نمی توانستم کنار بیایم۰هرروز با بغضی در گلو به هوای دیدن مادر و نفس کشیدن در خانه ای که کودکی ام را در ان جا گذاشته بودم نزد مادرم میرفتم۰روزی مادر که به قول خودش از بچه بازی هایم خسته شده بود با تشر و عصبانیت گلویم را که بغضی سنگین در ان جا خوش کرده بود گرفت و مرا در صندوق چوبی داخل اتاق گذاشت و برای متنبه شدنم در صندوق را بست۰با وساطت مادر شوهر از درون صندوق بیرون امدم ولی از ان روز به بعد دچار گلو دردی شدم که داروی هیچ حکیمی درمانش نکرد تا این که مرحوم دکتر ماشاالله خان نسخه آخر که باردارشدن بود رابرایم پیچاند۰باردارشدن چه ربطی به درمان گلو درد داشت نمیدانستم۰الان می فهم دکتر خواسته با بچه داری و بچه دار شدن خلا های عاطفی و اوقات فراعتم همزمان پر شود تا کمتر به مادر و خانه مادری بیندیشم

image-006b37c633ff4a18ee47aeb3ee6ec33d29384a4f63c448ce82fcc423cd191af7-V

۸-چه نسبتی با شوهرتان داشتید؟

پسرعمویم و شش هفت سالی از خودم بزرگتر بودند۰پا که به دوران نو جوانی گذاشتم خواستگاران زیادی داشتم از جمله مرحوم افتخار که تا حدود زیادی شخصیتش باب میل بزرگانم هم بود۰خبرخواستگار جدیدکه به گوش زن عمویم رسید از سر راه مسجد به منزل مان آمد و با غیض و تحکم رو به مادرم کرد و گفت:ما به غریبه دختر نمی دهیم و با این حرفش خواستگاری مرحوم افتخار را به نوعی مختومه اعلام کرد و پس از چند روز خودش برای مرحوم محمد حسین پسرش استین بالا زد و خواستگاری کرد۰خدا رحمتش کند۰

۹-میزان مهریه ات را به یاد داری؟
بله ۱۵۰ تک تومان بود که گذشت زمان روز به روز از ارزش ان کاست۰خدا رحمت کند مرحوم شوهرم را ۰اواخر عمرش با شوخی به دو سه پاکت چایی که در طاقچه اتاق جا خوش کرده بودند میکرد و می گفت اینها مهریه شماست۰میخواهی بر داری و بروی؟خیلی شوخ بود و هوایم را داشت و در جواب اطرافیانی که به این کارش ایراد می گرفتند می گفت:زنم هنوز بچه هست و گناه دارد

۱۰-به چه کاری مشغول بودند؟
با مرحوم حاج هادی که هم شوهر خواهرش بود و هم پسر عمه آش مغازه بزرگ خوارو بار فروشی در میدان امام کنونی داشتند ۰بعدها که میدان امام را ساختند و ایشان هم مریض شدند از شراکت با حاج هادی دست بر داشتند و مغازه کوچکی در محله قلعه دایر کردند

۱۱-چه سالی فوت کردند؟
سال ۱۳۴۴؛کوچکترین فرزندم منیژه سه ساله بود که ایشان فوت کردند۰در واپسین ساعات عمرش وصیت کرد که در رودبند او را به خاک نسپاریم به همین خاطر یک سال ایشان را امانت گذاشتیم تا مرحوم هوشنگ ایشان را به نجف انتقال دادند و در قطعه زمین موقوفی مرحوم حاج غلامرضابه خاک سپرده شدند

۱۲-بعد از فوت ایشان چه کسی عهده دار مخارج خانه شد؟
اجناس داخل مغازه را به فروش میرساندند و بهای آنها را به ما پرداخت می کردند و سال بعد هم مرحوم هوشنگ به استخدام بانک ملی در آمد و اوضاع مالی دوباره روبراه شد

۱۳- حاج خانم،چند فرزند دارید؟
اهی سرد از درون سینه بیرون میدهد و می گوید : هشت تا بودند که دو تا از آنان ،طاهره و قمردر زمان حیات پدرشان فوت کردندسال ۶۸ هبت الله پسرم به ضرب گلوله همکارش در محل کار به قتل رسیدچهارده روز بود که طعم پدر شدن را کشیده بود که ناجوانمردانه کشته شدحاجیه مهری دخترم سال ۹۱ بر اثر بیماری فوت کردند و هوشنگ پسرم هم سال ۱۳۸۴به علت سکته قلبی فوت کردند.در حال حاضر از نعمت وجود سه فرزندم حاج نعمت الله و عذرا و منیژه برخورد آرم و از خداوند عمری با عزت و سر بلندی برایشان خواهانم

۱۴-چه کسی خبر کشته شدن هبت را به شما داد؟
لحظاتی سکوت بر فضای اتاق حاکم میشود وسپس اشک مهمان چشمانی میشود که سالهاست در غم فراق فرزند گریانند۰فرزندی که از راه کینه و دشمنی ناجوانمردانه در محل کار و توسط همکارش کشته شد و با مرگش مادر را تا کنون سیاه پوش کرد۰بعد از لحظاتی ادامه میدهد و میگوید:چند روزی بود که فرزند هبت به دنیا آمده بود و هنوز طعم و مزه شیرینی هایی که به مناسبت تولد فرزندش داده بود زیر زبان دوستان و همسایه ها بود که ان واقعه تلخ پیش آمد و دنیا را پیش چشمانم تیره و تار کرد.چند روز قبل از فوتش گوسفندی به مناسبت تولد فرزندش قربانی و ان را بین مستمندان تقسیم کرد غافل از این که فردا خود قربانی خواهد شد۰صبح بعد از رفتن بر سر کار توسط همکارش به نوعی به شهادت رسید۰همه از این ماجرا آگاه ولی در این که چطور خبر را به من برسانند مانده بودند۰طرفهای غروب تلفن زنگ خورد و گفتند که به خانه خواجه هوشنگ بروم۰هر چه گفتم که دیروز آنجا بودم و چه کاری است که من باید بروم جوابی نشنیدم۰به ناچار آماده شدم و وارد کوچه منزل مرحوم هوشنگ که شدم از شلوغی کوچه تعجب کردم و در حال تعجب بودم که مرحوم هوشنگ پای برهنه جلویم ظاهر شد و گفت:دایه بدبخت شدیم هبت را کشتند۰مرگ تلخ و نابهنگامی که تا آخر عمر کامم را تلخ کرد۰گاهی اوقات که حرفها و رفتار روز قبل از فوتش را در ذهنم مرور میکنم به این نتیجه میرسم که گویا مرگش به او الهام شده بود۰

۱۵-قاتل به مجازات رسید؟
خانواده قاتل خیلی اصرار داشتند که او را ببخشیم و از گناهش چشم پوشی کنیم ولی همه نزدیکان مرحوم هبت متفق القول بودند و اصرار بر مجازات قاتل داشتند۰ قاتل دستگیر و بعد از دادگاه و رسیدگی به پرونده در میدان یعقوب لیث دزفول بالای دار مجازات رفت۰

۱۶- از عمر پربرکت خود بگویید
خداوند انشاالله به همه عمر با عزت و طولانی و به دور از غم فقدان فرزند عطا فرماید۰بعد از های و هوی جوانی و میانسالی دوران پیری فرا میرسد۰پیری مرحله ای دیگر از زندگی است۰فرصتی برای انجام کارهایی که در دوران جوانی از انها غافل بوده ایم.فرصتی برای نزدیک شدن به خداوند۰زمانی برای نگاه کردن ًولذت بردن از به ثمر نشستن نهال هایی که در دوران جوانی کاشته ایم۰ولی دیدن مرگ هم سن وسالان و دوستان و خدای نکرده جوانان در این دوران سخت ناراحت کننده است

۱۷-در حال حاضر فرزندانتان به چه کاری مشغولند؟
حاج نعمت مهندس بازنشسته پتروشیمی و ساکن شیراز است۰عذرا خانم خانه دار و منیژه خانم معلم بازنشسته آموزش و پرورش هستند

۱۸-دختر مرحومه تان حاج مهری دومین دختر خاندان است که موفق به اخذ دیپلم میشود۰چه کسی مشوق ایشان در ادامه تحصیل بود؟
عشق و علاقه خاص خودش به امر تحصیل بزرگترین مشوقش بود همین عشق و علاقه پشتوانه ای قوی برایش شد تا تمام حرف و حدیث ها را پشت گوش بیندازد و تا اخذ دیپلم و استخدام در آموزش و پرورش ادامه دهد۰ایشان از معلمان باسابقه ریاضی دزفول بودند۰روحش شاد

۱۹-خاطره ای از خواجه هوشنگ مرد شوخ طبع و شیرین سخن خاندان برایمان می گویی؟
بر سر سجاده نشسته و در حال گفتن ذکر تسبیح حضرت زهرا بودم که از در وارد شد۰با یک حرکت دست بر روی زمین خواباندم و به صورت غلت تا ته اتاق بردم۰غلت زدن باعث شد که کاملا در چادر سفید نماز پیچانده شوم در همین حالت بالای سرم ایستاد و شروع به خواندن ذکر تلقین میت و گفتن انالله و آنا الیه راجعون و خواندن فاتحه و بعد با خنده گفت دایه آخر خط همین است که دیدی۰خداوند او را بیامرزد

۲۰-از این که منزل مسکونی قدیمی تان واقع در محله قلعه را برای ساخت حسینیه خاندان وقف و اهدا نموده اید،چه احساسی دارید؟
منزل،یادگاری با ارزش از مرحوم شوهرم بود که با وقف ان ارزشش را صد چندان کردیم۰انشا الله با همت تک تک افراد خاندان هر چه زودتر به مرحله بهره برداری برسد۰جز احساس رضایت مگر میتوان احساسی دیگر نمود؟

۲۱-چند نوه و نتیجه دارید؟
یازده نوه و هشت نتیجه که از خداوند طول عمری با عزت برای تک تک ایشان ارزومندم۰

۲۲-چه آرزویی در دل دارید؟
آرزو بر جوانان عیب نیست۰در سن وسال من آرزو ها رنگ میبازند و جایی برای جولان دادن ندارند۰ارزوی عاقبت بخیری و تندرستی برای همه جوانان و مسلمانان دارم

۲۳-و سخن آخر؟
خدا را شاکرم که یاد و حافظه ام را شریک عمرم قرار داده است۰خدا را شکر میکنم که در بوته صبر مرا آزمایش کرده و میکند ۰ستایش میکنم خدایی را که توفیق دایم الوضو بودن را به من
داد و نعمت خواندن نماز شب را به من ارزانی داشت

سخن زیاد است و مجال و فرصت اندک۰افتاب رنگ باخته و حکایت از آمدن غروب میدهد۰میدانم وقت نمازش را به هیچ احدی نمی دهد۰سخن را به پایان می برم ۰او برای تجدید وضو و خواندن نماز نافله بر میخیزد و من بساطم را جمع و با بدرقه صمیمانه دخترانش راهی خانه میشوم و زمزمه میکنم عجب صبری دارد بزرگ بانوی خاندانم۰
با آرزوی سلامتی و تندرستی برای همه بزرگان۰بدرود و خدا نگهدار

برچسب ها :   

  

این مطلب ۸ دیدگاه دارد

بانوی بزرگ خاندان مجدی خاطرات زندگی شما را بصورت فشرده از لسان نویسنده گرامی مطالعه نمودم لحظات خوش و غمگینی در خاطرات وجود داشت بهرحال وجود شما برای ما نعمت است و با ارزش و ما به وجود شما مباهات می کنیم



بقول اوریانا فالانچی زندگی لحظه ای است بین مرگ وزندگی.در این لحظه است که هر کس خودنمایی خویش را مدل میزند ومیرود وتنها خاطره میماند.وزهی سعادت انان که همچون اینان در هر موقعیتی لبخندشان را جا نمیگذارندوبه مشکلات ومصایب اذن نمیدهندکه جانشین تبسم شان شوند.خداوند عمر با عزت و برکت به ایشان وغفران و رحمت به رفتگانشان عطا فرمایند.



امید وارم که خداوند سایه ی این استوره ی صبر واستقامت رابرسرما بانوان خاندان مجدی نگه دارد تا همیشه از نصیحت ها واندرزهای این بزرگواراستفاده کنیم وبرای ایشان سلامتی را از درگاه خداوند خواستارم منیژه وعذرای عزیز از شماهم سپاس گزارم که باتمام وجوداز مادرگرامیتان مراقبت می کنید روز سالمند گرامی باد وشرمنده هستم که نتوانستم پیش این بزرگواربیایم۰



از فروزان خانم بابت مصاحبه هایی که انجام میدهد بسیار سپاسگزارم . انشاالله که خداوند به این بانوی صالح صحت و سلامت کامل ارزانی کند .



مصاحبه قشنگی بود ممنون از فروزان خانم وبه نکته ای اشاره کنم که مرحوم حاج هوشنگ در بانک سپه شاغل بوده اندنه در بانک ملی



خداوند به ایشان صبر و سلامتی عنایت فرماید۰با شنیدن مصاحبه خیلی از خاطرات کودکی ام برایم زنده شد از جمله رفتن به مغازه مرحوم خواجه محمد حسین و برگشت به خانه با جیب های پر از پسته۰خداوند همه رفتگان را بیامرزد۰



سالمندان را گرامی داشتن
بوسه بر دستانشان بگذاشتن
برقدوم پاکشان گل ریختن
با دل پر مهرشان امیختن
عین ایات است در قرآن ما
هم ز یزدان است و لوح جان ما



با عرض سلام وتشکر از این مصاحبه خانواده های اصیل و بزرگ دزفول به نوعی تاریخ زنده این شهر هستند که هر کدام از سالمندان و معمرین این خانواده ها خاطرات زیادی به یاد دارند و یا خاطراتی را از بزرگان شنیده اند اگر خاندان بزرگ مجدی بتوانند خاطرات تاریخی خانواده را جمع آوری کنند خدمت بزرگی به شهر دزفول کرده اند.با تشکر فراوان



ارسال دیدگاه

نظر شما :