شیطنت های معصومانه ( ۸ )

شیطنت های معصومانه ( ۸ )

نویسنده : محمودرضا مجدی نسب   زمان و تاریخ انتشار : ۲۲ تیر ۱۳۹۲   

نامشان ” باد ” و ” زلزله ” بود ولی دیگر ” ویرانگر ” نیستند زیرا دیگر الان بزرگ شده اند و زن و بچه دارند. این لقب را اقای محمد باقر مجدی نسب برایشان انتخاب کرد .
سخن از محسن و احسان است . جوانان برومندی که لبریزند از تعصب طایفه و فامیل دوستی .
چند روز پیش در ادامه ی سریال شیطنت های معصومانه به سراغ اقای عبدالرحمان مجدی و خانم نجمه مجدی ، پدر و مادر این دو عزیز رفتم .
ماحصل صحبت ما را در زیر بخوانید .
۱-سال ۶۶ بود و محسن سه ساله . در حیاط قدم می زد و محو کبوترهای اسمان بود که پایش لیز خورد و به شبستان افتاد . شبستان هشت پله داشت و در انتهای پله ها با یک چرخش وارد ” شوادان ” می شدیم . شتاب افتادن محسن به شبستان ، انقدر زیاد بود که با یک چرخش به شوادان وارد شد و ۲۵ پله ی شوادان را به سرعت پایین رفت . نمی دانم چگونه پله ها را به دنبال محسن پایین رفتم . زمانی که بالای سرش رسیدم می خندید . مدتها قبل دیوارهای شوادان بازسازی شده بود و خاک های جمع اوری شده ی از این امر ، در پایین پله ها تلنبار شده بود و محسن با ان شتابی که فرود امده بود در دل ان خاک ها فرو رفته بود . او را بغل کردم و گفتم : مامان چیزی نشد ؟ پاسخ داد : نه مامان فقط ” گـــُــسنمه ” (gosnamah )
۲- مرحوم عمه فاطمه سلطان – خواهر مرحوم خواجه رشید – به منزل ما امده بود و در راه امدن به منزل ما یک کفش سیاه خریده بود و ان را به پا کرده بود . احسان علاقه ی خاصی به کفش داشت و یکی از تفریحات همیشگی اش گرداوری کفش ها و بازی کردن با انها بود . ما مشغول ناهار بودیم که احسان همه ی کفش ها و از جمله کفش های عمه فاطمه سلطان را جمع کرده بود و انها را به کنار جوی اب برده بود و از بین همه ی کفش ها ، کفش عمه را در جوی اب انداخته بود و اب انها را برده بود. گفتیم احسان چرا کفش های عمه را انداختی گفت : هنون اَی یــِن ( ai ien )
۳- یک روز از شیر گرفتن احسان گذشته بود که ماشین او را زد . اورا به سرعت به بیمارستان رساندم . سرش شکسته بود و قرار شد سرش را بخیه کنند . احسان ، شلوار بندی به پای داشت و در حال دراوردن شلوارش ، متوجه شدم یکی از پاهایش ورم شدیدی دارد و پس از عکس گرفتن ، مشخص شد پای احسان از دو نقطه شکسته است . فی الفور مقدمات اطاق عمل اماده شد .
ما فکر می کردیم یک عمل ساده پیش روی ماست اما وقتی دَر اطاق عمل از ساعت ۶ عصر تا ۱۱ شب بر روی بسته ماند نگرانی سر تا پای وجودم را فرا گرفت.
اولین برخورد من با احسان پس از خروج از اتاق عمل چیزی جز ” شوک ” نبود . از گردن تا قوزک پای احسان را یکسره گچ گرفته بودند و وقتی پرس و جو کردیم گفتند چون در سن رشد قرار دارد اگر فقط یک پای او را گچ بگیریم کوتاه خواهد شد و لذا تمام بدنش را گچ گرفته ایم تا رشد یکسانی داشته باشد .
یادم می اید در ان زمان به هیچ وجه اجازه ی شب مانی به هیچ همراهی را نمی دادند و اصرار های من نیز افاقه نکرد اماچون پسرم را خوب می شناختم به پرستار بخش ، تلفن منزل را دادم و گفتم اگر لازم بود زنگ بزنید . ساعت ۴ صبح بود که تلفن به صدا در امد و مطمئن بودم از بیمارستان است .
اگر گفتید چرا ؟
ادامه ی این ماجرا را در قسمت بعد دنبال کنید .

باد و زلزله ( ۲ )
فی الفور خودم را به بیمارستان رساندم . از یک روز قبل ” شیر ، کیک ، فرنی ، شیر برنج و بیسکویت ” تهیه کرده بودم و همین که به بیمارستان رسیدم پرستار جلو امد و با حالت اعتراض گفت : خانم بیا این بچه تو تحویل بگیر . شیر این تخت رو بهش دادم . بیسکویت های اون تخت رو بهش دادم . بستنی تخت روبرو رو بهش دادم و حتی خودمان پفک داشته ایم و انها را هم به خورد او داده ام اما باز هم سیر نشده است . کلافه ام کرده است .
نمی دانستم چه بگویم !!!
ادامه داد : تو رو خدا چی بهش می دی ؟ گفتم : ماشاالله هفت تا عمو داره و پدرش باضافه دو پدر بزرگش که اکثرا” قصاب هستند . پرستار نیش خندی زد و گفت : پس بگو چرا اینقدر تپل و با همان حال خواب الودش کارت ورودی برایم صادر کرد و گفت : خانم هر وقت خواستی بیا !!!!
نکته ی جالب اینکه پرستار یک شیشه ی نوشانه خانواده راکه اثار شیر در ان هویدا بود به من نشان داد و گفت : این شیشه نوشابه را پر از شیر کرده ام و با جاسازی یک پستانک بر روی ان ، همه ی شیر را به او داده ام اما دریغ از سیری احسان !!!! من که بچه ام را خوب می شناختم این صحبت ها برایم تعجب برانگیز نبود .
روز بعد با یک جعبه کیک و چند پفک و بیسکویت و بستنی به بیمارستان رفتم و از شرمندگی تخت های اطراف احسان درامد.
خانم فروزان مجدی نسب ف مرحوم حاج غلامرضا نیز خاطرات جالبی از احسان نقل می کند که به دو مورد از انها اشاره می کنم
۴- فروردین سال ۱۳۶۹ ، من و اقای ناصر مجدی ، ازدواج کردیم و تابستان همان سال ، خانم نجمه مجدی و احسان و محسن به دنبال پدرشان ، اقای عبدالرحمان مجدی به دبی رفتند . خانم نجمه مجدی ( خواهر شوهرم ) به ما پیشنهاد داد که شما به وسایلتان دست نزنید و بیایید در منزل ما سکونت پیدا کنید . من قبول نکردم از وسایلش استفاده کنم اما سکونت در منزلشان را پذیرفتم .
دو سال بعد خواهر شوهرم به همراه خانواده اش به شکل ناگهانی و سرزده از دبی به ایران بازگشتند و مستقیما” در منزل پدر نجمه خانم یعنی مرحوم خواجه حسن مجدی مستقر شدند .
در این زمان ما منزلمان را به مستاجر سپرده بودیم و هنوز بیش از نیمی از زمان قراردادش باقی مانده بود و ما مانده بودیم چه کنیم ؟ از طرفی خانه ی ما به اجاره رفته بود و از طرف دیگر دوست داشتیم هر چه سریعتر منزل خواهر شوهرم را تخلیه کنیم تا انها در منزل خودشان سکونت پیدا کنند .
بهرحال هنوز دو روز از ورودشان به ایران نگذشته بود که یک روز صبح زود با صدای در از خواب بیدار شدم و با خود گفتم خدایا این وقت صبح چه کسی به سراغ ما امده است ؟ در را که باز کردم ، احسان روبرویم سبز شد و گفت : ” امون خونمون مخم ” ( ما منزلمان را می خواهیم ) با گرمی او را نوازش کردم و به هر شکل ممکن او را روانه پدر بزرگش کردم. صبح روز بعد باز هم صدای در بلند شد و احسان فریاد زنان می گفت : امون خونمون مخم امون خونمون مخم . این عمل سه چهار روز ادامه داشت و وقتی احسان متوجه شد که داد و فریاد هایش به جایی نمی رسد رویه اش را عوض کرد .
حدس بزنید چه کرد .
وقتی در را باز کردم از خنده ریسه می رفتم . احسان هن و هن کنان یک فرقون ( گاری ) را پر از خرت و پرت ( از جمله اسباب بازی هایش ) کرده بود و همین که در را باز کردم با فرقون وارد خانه شد و اثاثیه را وسط حیاط خالی کرد و روی انها نشست و گفت : امون خونمون مخم !!!!
بالاخره عملکرد احسان جواب داد و ما کمتر از دو هفته با همکاری مستاجرمان ، خانه رو تحویل گرفتیم و منزل خواهر شوهرم را تحویل دادیم .
۵ – یادش بخیر ان زمان ها احسان زیاد به منزل ما می امد .
ان روز ظهر ، برای ناهار ، سوسیس ها را اماده کردم و انها را روی اجاق گذاشتم تا پس از نماز ، سرو کنم . دقایقی بعد از نماز ، به اشپزخانه امدم و وقتی سر ماهی تابه را برداشتم ، دیدم سوسیس ها به یک سوم تقلیل یافته اند . گفتم خدایا چه شده است ؟ نکند من همین مقدار درست کرده ام !!!
احسان در حیاط مشغول بازی بود . به سمت او رفتم و گفتم : احسان تو سوسیس ها را خورده ای ؟ با قیافه ای حق به جانب و با اطمینان سر خود را بالا بردو گفت : نه . همین طور که به احسان نگاه می کردم ، نگاهم به جیب هایش افتاد که از انها روغن چکه می کرد . دست در جیب هایش کردم و دیدم هر دو جیبش پر از سوسیس است . نگو یواشکی به اشپزخانه می رود و تا انجا که توانسته ، سوسیس می خورد و چندین سوسیس هم در دو جیبش گذاشته بود برای بعد .

برچسب ها : ,   

  

این مطلب ۲۷ دیدگاه دارد

نکته ی جالب اینکه پرستار یک شیشه ی نوشانه خانواده راکه اثار شیر در ان هویدا بود به من نشان داد و گفت : این شیشه نوشابه را پر از شیر کرده ام و با جاسازی یک پستانک بر روی ان ، همه ی شیر را به او داده ام اما دریغ از سیری احسان !!!! من که بچه ام را خوب می شناختم این صحبت ها برایم تعجب برانگیز نبود ……………پس بنابراین پی می بریم اولین نوشابه خانواده که در ایران امده قبل یا همون سال ۱۳۶۶بوده اما تا جایی که یادمه درحدودسال ۸۰به بعدنوشابه خانواده درایران تولیدشدتازه بزرگی سری پسانک کجاوکوچکی سرقوطی نوشابه خانواده کجا وای……………………………………………..عجب………………………………۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸



خاطرات فروزان خانم واقعا زیبا و خنده دار بودن ،اما بخش اول خاطرات فکر کنم بیشتر به تخیل شبیه باشه تا واقعیت ،آخه آن زمان نوشابه خانواده نبوده فقط نوشابه شیشه ای بود،بعد هیچ بیمارستانی کارت عبور صادر نمیکرده مگه منطقه جنگی بوده؟؟!و اینکه کسی رو که عمل میکنن حداقل ١٢ساعت بهش چیزی نمیدم جز سرم چه برسه به کسی که تمام بدنش توی گج باشه که برای دفع دچار مشکل میشه به هر حال خندیدیم ممنون آقای محمودرضامجدی نسب



چرا نظرمن را تاییدنکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



خودتون هرچیزکه دوست دارید می نویسید از تخیل گرفته تا واقعیت وهرکسی نظرش را نوشت اگر باب میلتون بود تاییدمی کنیدواگرنبود ردش می کنید



اخه کجا وتوکدوم بیمارستان بستنی میبرن که تخت روبرو بستنی داشت کدوم پرستار پفک میبره سر کارش نکنه تو کافی شاپ بستریش کردن اینم مثل بقیه مطالب که نوشتم می خوای تاییدنکن



چرامطلب هامو تاییدنمی کنی توشون به کسی بی احترامی کردم یا به کسی بدوبیراه گفتم که تاییدنمی کنی یا بخاطراین که با اسم خودم مثل مردامدم ونظرم را درباره تخیلاتتان گفتم تاییدنکردی بابا کجاسال ۶۶نوشابه خانواده بوده



خدامیدونه نظرات چندنفررا دراین مورد تاییدنکردید



با سلام خدمت اقا مهدی و خواجه ی محترم
اینجانب قسمت اول خاطرات را از زبان مادر اقا احسان ، خانم نجمه مجدی نقل قول کرده ام و جالب اینکه بدانید من تمامی مصاحبه هایم را ضبط می کنم تا چیزی از قلم نیفتد .
مطالبی که نوشته ام نقل قول خانم نجمه مجدی بوده است و شاید منظور ایشان از شیشه ی نوشابه ، یک شیشه ی بزرگ بوده است و مقصود من از کارت عبور ، کارت همراه مریض بوده است .
بهرحال از توجه و دقت شما سپاسگزارم .



آقا مجدی لطفا برای تایید دیدگاهاتون صبر پیشه کنید سایت روزانه یکبار نهایتا دوبار چک میشه.
پس لطفا صبور باشید و در مورد روند تایید دیدگاه ها منصافانه قضاوت کنید.



بنده به ذلیل عمل چشم تا مدتی از کار با کامپیوتر معذورم ولی هرچه کردم نتوانستم جلوی خودم را در برابر بعضی عبارات متنی عزیزان نظردهنده بگیرم .
بنده له یا علیه کسی سخنی نخواهم نوشت اما درباره ی چند عبارت :
۱- اتفاقا کودکانی که عمل لوزه انجام میدهند تا ۴۸ ساعت یا بیشتر فقط باید بستنی بخورند .پس در بیمارستان ویخچال اتاقهای بخش اطفال بستنی هم پیدا می شود.
۲- بنده همکاری دارم که اتفاقا در محل کارمان که دبیرستان است با خودش پفک می آورد و زنگ تفریح جلوی چشم همکاران و دانش آموزان میل میکند و به بقیه هم تعارف میکند و ابایی هم ندارد حالا یک پرستار نمی تواند با خودش پفک بیاورد ویااحیانا هوس پفک کند؟
۳- جاساز کردن پستانک روی سر یک شیشه چندان کار شاقی هم نیست مایه اش مقداری پیچیدن کش دورسر شیشه هست تا آنرا محکم کند .
۴- دو مورد دیگر هم راکه آقا محمود خودشان توضیح دادند منظور از کارت عبور همان کارت همراه بیمار بوده است والا ایشان که قصدورود به پنتاگون یا ناسا و… را نداشته اند . ……اما واما کاش قصذتخطئه ی یکدیگر را خدای نکرده نداشته باشیم . عزت همگی زیاد



    فروغ خانم اینها نظراتم بودن نه عبارات متنی …..۱٫کسی که عمل می کنه تا۱۲ساعت بهش چیزی نمی دن …… ۲٫کسی که سرتاپاتوگجه سرم میزنن غذابهش نمی دن تابرای رفتن به دستشویی مشکل نداشته باشه …. ۳٫کدوم پرستاربه بچه حدود۲ساله پفک میده یا از تخت دیگه چیزمی گیره بهش میده…. ۴….به قول بچه هادرسته نخوردیم نان گندم ……۵٫ هفته گذشته یکی ازاقواممون تو بیمارستان عمل داشت با توجه به اینکه یکی لز اقوامش درجه یکش دربیمارستان سمت بالایی داشت وهمه می شناختنش اخرش برای زدن یک امپول ده دفعه ۳نفررفتن به پرستارهاگفتن این امپول را که امدی کشیدی تو سرنگ بیابه بیمارمان تزریق کن اخرش نیامدن امپول اماده روی میزجلو بیمارحدودنیم ساعت بوده بعدامده تزریق کردن چطورپرستارهادست بسینه ماندن به اقا احسان غذادادن وخدمتش کردن اونوقت سال ۶۶که جنگ تحمیلی هم بوده وبیمارستانها هم خیلی شلوغ…………..۶٫میگه شیشه نوشابه شیردادن اخه اون موقعه شیشه نوشابه بوده بعدمی گیدشیشه بزرگی بوده اخه به قول خودتان توبیمارستان قسمت اطفال شیشه شیرپیدانشده اما پفک وبستنی و..بوده شیشه شیربایدتمیزباشه نه دورش کش بپیچونن نمی خوادبگید که شیشه وکش وسرشیشه را بردن استریل کردن مخصوص …بنده هرروز باکامپوترکار می کنم اما تو این سایت نمیام اما این بار که امدم نتونستم جلوی خودم را بگیرم ودربرابراین تخیلات حرف نزنم



      در مورد چند کلمه آخر شما باید بگم که کنجکاوی باعث شد که به قسمت بازدید کنندگان سایت در سمت راست و پایین صفحه مراجعه کنم و به نکته جالبی بر خوردم.
      از طریق IP شما در ۲۵ روز اخیر ۸۷ بار از این سایت دیدن شده,اونوقت میگید که از این سایت بازدید نمیکنید اصلا 😀
      دوستان بهتر بدونید که به وسیله IP شما به راحتی میشه شما رو شناسایی کرد.
      به یاد داشته باشید که اینجا ایران عزیزان
      موفق باشید



      آقا مهدی عزیز نظر بیان میشود ووقتی نوشته شده میشود متن . بنده خدای نکرده قصد بی احترامی نداشته ام که نوشته ام عبارات متنی .
      اما بعد ؛حضرت مولانا فرموده «پای استدلالیون چوبین بود »بنا براین بنده علیرغم توانایی مجاب کردن شما و اقناع دیگران (ونه به قصد جانبداری از کسی ) فقط به یک نکته ی کوچک بسنده میکنم که البته پاسخ دوست دیگری را هم داده باشم وقتی پزشکی تمام هیکل یک بابایی را گچ میگیرد لابداینقدرعقلش قد میدهد که یک سوراخ کوچکی هم برای دفع مواد زاید بدن بگذارد و البته مستحضرید که نمیشود به صرف گچ گرفتن سرتاپای کسی شکم و روده ها یش را هم به مدت دو سه ما (کانکریت ) یا سیمان کرد که نه چیزی برود ونه دربیاید .
      ضمنا بیمارستنها همین الانش هم پلاتین آلوده داخل پای بیمار کار میگذارند و منجربه نقص عضوش می شوند نمونه اش را توی اقوام داریم لازم باشد وخصوصی برایتان نام میبرم استریل شیشه و کش که جای خود دارد . اما یک مطلب دیگر هم دارم که حتما باید به شخص خودتان بگویم و علنی نمیتوانم بنویسم آنجا روشن میکنم که چرا میگویم تخطئه یا سائئبه یا تخریب یا بزرگ نماییو… صورت گرفت و هیچکدام از حضرات خواننده ی سایت و عضو خاندان به روی مبارک خود نیاوردند .



    من دو دیدگاه همزمان یکی برای مسافری از هند و دیگری برای بادوزلزله نوشتم اما فقط یکی تایید گردیده،دیدگاه بادوزلزله من به چه علت تایید نشده؟لطفا پاسخگو باشید؟این یک بی احترامی به مخاطبین می باشد



      مطالبی که شما در اون دیدگاه بیان کرده بودید توسط باقی دوستان بیان شده بود



        بنده اول دیدگاهم به نکته ای اشاره کردم که کسی تابه حال نگفته،لطفا اگرهم تکراری باشد باز تایید نمایید نظرهرکس باید محترم شمرده شود گرچه تکراری باشد



          اگر نکته ای جدید در بر داشته دیدگاه شما و من متوجه نشدم و دیدگاه شما رو پاک کردم از شما عذرخواهی میکنم



        اقای مهنث خوب بود که گفتیدوگرنه ما اصلا درباره ای پی مای پیا چیزی نمی دانستیم ممنون که گوشزد کردید هی هی هی بعد وقتی با من حرف میزنی خوب خودت را معرفی کن چیزی که فراونه مهنث .بعد بدان که این کامپیوتر خونمونه وتمام از ان استفاده می کنن ببین چندبا دیدگاه گذاشتم اونارا بشمار….مهنث



        شمابایددیدگهاهارا درج کنیدبه اینکه تکرارین یا تازه کاری نداشته باشید



          تایید و یا حذف دبدگاه ها بر اساس معیار هایی انجام میشه که این معیار ها توسط هییت مدیره برای اینجانب تعریف شده.
          موفق باشید



من خودم شاهدم که وقتی احسان و محسن دست های همدیگه رو می گرفتند، مثل جولز و جولی ازشون هر کاری بر میومد.



    میشه بفرمایید از این هیئت مدیره که اکثر خاندان ازشون ایجاد نارضایتی کردن چندنفرشون از سایت بازدید می نماین و چند نفرشون توی سایت برروی مطالب دیدگاه گذاشتن؟آیا اکثریتشون میدونن ما وب سایت داریم؟



      ۳ نفر از اعضای هییت مدیره مستقیما نویسنده هستند و بقیه اعضا یک نفر از اقوام درجه اولشون در سایت نویسنده هستن.
      اینکه دیدگاه نمیدارن دلیل بر عدم بازدیدشون نیست.
      اون سوال آخرتونم بیشتر جنبه طنز داشت



فقط یک سوال دارم:
آیا نجمه خانم می دونن این سایت رو صدها نفر می خونن؟ چه اصراری دارید بگید ایشون تماما خیالبافی کردن؟ چرا نمی خواین یه کم به مادری که فرزندشو رو تخت بیمارستان میبینه حق بدید. دختر من دو شب بیمارستان بستری بود و می دونم یه مادر در اون شرایط چه میکشه. آیا نمی شه در بدترین حالت اینطور تصور کرد که ایشون کمی اغراق کردن؟



از همه این حرفها گذشته، خاطره چهارم واقعا بامزه بود…بلند بلند خندیدم



من هروقت که بتوانم از سایت و مطالبش دیدن میکنم .و شاهد موافقتها و مخالفتها و نیز انتقادهایی که بجا و گاهی هم بیجا ست ،هستم .مسلما در پشت این دیدگاهها اهداف و نیات خیر و دوستانه ای هست واگر خدای ناکرده غرضی هم درکارباشد دعا میکنم که خداوند دل و نیت صاحبش را اصلاح کند . الهی آمین
اما درباره ی ماجرای بادوزلزله و شکشستگی پای احسان که اینروزها ظاهرا درسایت جنجالی به پا کرده ،میخواهم جهت روشن شدن ذهن خوانندگان نکاتی را گوشزدکنم تا بعضی ها اینجانب را متهم به خیالپردازی نکنند .
۱-سالی که این اتفاق افتاد تازه یک یا دوروز بود که احسان را ازشیر گرفته بودم و همه ی مادرانی که به بچه شان شیر میدهند خوب می دانند که کودک در این موقع چقدر ولع و حرص شیر مادر دارد و باید این کودکان را را با انواع تنقلات کودکانه و شیر و لبنیات تغذیه و سرگرم کرد تا بقول معروف ویر شیر مادر از سرش بیفتد . این نکته را فقط مادران شیر ده می توانند بخوبی درک کنند .
۲- در مورد گچ گرفتن :نظر دکتر معالجش که یک پزشک اعزامی در دوران جنگ بود ،این یود که چون کودک رو به رشد است با گچ گرفتن فقط یک پا باعپث میشویم که رشد این پا متوقف و پای دیگر بطور عادی رشد کند و در نتیجه پای درگچ ،کوتاهتر از آن یکی میشود و باید به همین ترتیب که قبلا گفته شد ، کار گچ گرفتن انجام شود.والبته همانطور که میدانید برای مواد دفعی بدن راه خروج هم تعبیه شده بود. واین یک نکته ی بدیهی و واضح است که دیگر نیازی هم به بازگویی این جزییات در مصاحبه نبود
اما درباره ی بیهوشی و ممنوعیت دوازده ساعت و… احسان را به خاطر نوع شکستگی که استخوانها روی هم قرار گرفته بود اصلا بیهـــــــــــــوش نکردند بلکه به پایش وزنه بستند و بنابراین ممنوعیتی برای خـــــــــــــوردن در میان نبود .
۴- اما درباره ی شیشه شیر بزرگی که به اندازه ی نوشابه ی خانواده جا میگرفت : حتما قدیمی ها به یاد دارند که قبلا شیشه های محتوی سرم ها ی دارویی شیشه ای بودند و نه پلاستیکی و چون استوانه ایی شکل و شیشه هایی قطور بودند حتی گاهی برای موارد دیگر هم ازآنها استفاده میشد . و پرستار از این شیشه های حجیم وبزرگ که یک لیتر مایع در خودش جا میدهد استفاده کرده بود . اما وامــا یک گلایه از بعضی فامیل که دسترسی وپرسش از شخص خودم برایشان بسیار آسان بود .ایشان می توانستند با یک تلفن یا سرزدن به عنوان فامیل درجه یک یا دو به جای اتهام دروغ وبرچسب خیالباف زدن توضیح همین نکات مبهم را از زبان خودم می شنیدند و ضمن رفع آنها محفل گرم ودوستانه ای هم ایجاد و دلهایمان به هم نزدیک میشد . خدا همه مان را هدایت کند.



بعد از توضیحات کامل راوی این خاطره فرستادن دیدگاه برای این مطلب مسدود شد.