این بانو را میشناسید؟

این بانو را میشناسید؟

نویسنده : محمد حسن مجدی نسب   زمان و تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱۳۹۳   

نوشتن زندگی نامه های کسانی که در زندگی زجر ها کشیده اند وخم به ابرو نیاورده اند کاری دشوار است از یک طرف باید حقایق را نوشت واز طرف دیگر بنا به حرمت رفتگان و بزرگان فامیل از نوشتن بعضی از حقایق باید چشم پوشی نمود و نویسنده در می ماند که چگونه حق مطلب را ادا نماید نمونه اش زندگی پر از رنج وعذاب و سختی و در بدری بانویی بزرگوار به نام زهرا پور گلی است که در تاریخ هشتم ارزیبهشت ماه یکهزار و سیصد و یک در محله قلعه دزفول چشم به جهان گشود پدرش “محمد علی” ومادرش “گل خاتون” دختر “خواجه محمد حسن مجدی” می باشد و دختر عمه “خواجه عبد الرحمن مجدی زاده” بوده است تنها دایی اش “خواجه میرزا” و تنها خاله اش “والیه” بوده اند ویک برادر به نام رضا داشته که در جوانی فوت کرده اند  از کودکی او کسی چیزی به خاطر ندارد تا اینکه با شخصی به نام قربان علی ازدواج می نماید حاصل این ازدواج تک فرزند پسری به نام عبد الحسین بوده که در سال ۱۳۲۱ متولد می شود و متاسفانه بعد از تولدش برخلاف میل ایشان به دایه سپرده می شود فرزندی که هیچ گاه او را ندید و داغ دیدن تنها فرزندش را با خود به گور برد.

چگونگی بیان  این جریان تلخ بنا به ملاحظاتی که در اول نوشتارم ذکر نمودم قابل نگارش نیست وظلمی که در این مورد بر این بانوی عزیز گردید مسیر زندگیش را تغییر داد وموجب در بدری ایشان تا اواخر عمرشان گردید بعد از فوت شوهرش به تهران مهاجرت نمودند مادرش به دنبال او به تهران می اید که متاسفانه یک هفته بعد فوت می کنند و در قم ایشان را به خاک می سپارد.در تهران به یک قهوه خانه پناه می برند و تقاضای کار از ایشان می نماید بعد از چندی قهوه چی  خواستگار ایشان می شود و با او ازدواج می کند  و مدت ۱۵ سال با ایشان زندگی می نماید بعد از فوت شوهرش مجددا دربدر می شود و با پیرمردی آذری که سرایدار ساختمانی بوده اند ازدواج سوم خود را انجام می دهد ولی طولی نمیکشد که بعد از چندی به طلاق ختم میشود.بعد از آن تنهایی را بر گزیده ودربدری او آغاز می شود وهر از چندی در اتاقی در گوشه ای از تهران به زندگی خود ادامه می دهد و با فروش سفیداب و کیسه و لیف حمام روزگار می گذراند ودر منازل اشخاصی خاص نیز به کار مشغول می گردد فشار زندگی و نبود امکانات مالی او را سخت آشفته می کند تا جایی که دیگر قادر به تامین کرایه خانه در تهران نمی شود و به اجبار برای اینکه کرایه کمتری پرداخت نماید در اتاقی در منطقه میان جاده کرج اتاقی اجاره میکند وسخت ترین دوران زندگیش را در این مکان سپری می نماید فشار زیادی از هر نظر بر او وارد می آید بی کسی آوارگی ودربدری وکهولت سن و نداشتن وجوهی برای گذران زندگی او را به شدت کلافه کرده بود و خداوند رب العالمین در این موقع بحرانی فرشته ای برایش می فرستد فرشته ای که باعث می شود به آسایشگاه کهریزک انتقال یابد و مدت ده سال اخر عمرش را با آسودگی سپری نماید این فرشته نجات جناب آقای مهندس محمد باقر ظهوری فر بودند

مهندس محمدباقر ظخوری فر

مهندس محمدباقر ظهوری فر

که بنا به رفت وآمدهایی که همسر ایشان خانم فریده مجدی نسب با این بانوی بزرگوار از سال ۱۳۶۶ تا اواخر عمرشان داشتند با وضعیت او آشنایی پیدا نموده و سرانجام خیری را برای او رقم زدند که جا دارد از این نیک مرد سپاسگزاری نمایم.

شخصا یادمه ۱۲ ساله بودم با مرحومه مادرم وبچه ها تهران رفته بودیم بردمون خونه این مرحومه کلی خوشحال شده بود که بعد از چندین سال اقوامش اومدن پیشش اون موقع زن قهوه چی بود که شرحشو دادم.

یکبار دیگه در سن ۱۶ سالگی با ایران خواهرم نیز تهران رفته بودم بهم گفت بریم خونه زهرا گل خوطی(به این نام معروف بود)بعد از کلی جستجو خونه شو پیدا کردیم تو کوچه پس کوچه های خیابان شیر وخورشید اطراف راه آهن خونه ای دوره ساز وقدیمی که تو هر اتاقش یه خونواده زندگی می کرد هشت خونواده توش زندگی می کردن اتاق ایشون گود بود و تاریک وکف اتاق را با پارچه و پرده کهنه مفروش کرده بود وبا حداقل امکانات یا بهتر بگویم با نبود امکانات زندگی می کرد به بهانه دست شویی بیرون اومدم وبرایش سخت گریستم بربی کسی اش بر دربدریش بر بیچارگی اش برفقرش.

آقای حسنعلی شیخ نجدی بهم گفت هر وقت به تهران می رفتیم میبردیمش پیش خودمون وچند روزی که تهران بودیم پیش خودمون بود وچقدر لذت می برد.

در سال ۱۳۷۹ به اتفاق همسر ودخترانم برای دیدن او به کهریزک رفتیم ازش پرسیدم من را میشناسی گفت نه بهش گفتم پسر حاجیه تاجم….

چشماش پر از آب شد وتمامی ما را بوسید و شروع کرد به خاطراتی که با مادرم داشته بود خدا می داند در دلش چه گذشت.ندا دخترم مثل باران اشک می ریخت وقتی ازش خداحافظی کردیم گفت به همه بگین منو حلال کنند بنده خدا می دونست ماه های آبخر عمرشو طی می کنه.مسئول اونجا منو به دفترش فرا خواند و بهم گفت حالش خوب نیست اگه فوت کرد چیکارش کنیم کجا دفنش کنیم بهش گفتم یک فرد را معرفی خواهم کرد تا در این مورد با شما صحبت کنه به فریده خواهرم تلفن کردم وجریانو بهش گفتم جواب داد که حتما پیگیرش میشم.

سر انجام در تاریخ سوم اردیبهشت یک هزار و سیصد و هشتاد تلفن منزل حاج محمد باقر ظهوری فر زنگ می خورد وخبر مرگ این بانوی مکرمه را به ایشان اطلاع می دهند بنده خدا تمامی مراحل کفن و دفن و تشییع او را انجام می دهد.

خانم زهرا پور گلی در مراسم کفن و دفن ات هیچ یک از اقوامت شرکت نکردند وهیچ مراسمی نیز بعد از مرگت برایت بر پا نکردند وهیچ یادی از شما به عمل نیاوردند قسمت شما این بود که در تنهایی وغربت وبی کسی زندگی کنید ودر تنهایی و بی کسی وآوارگی بمیرید شاید بچه های اقوام درجه اولت وقتی این نوشته را بخوانند متوجه شوند که شما که بوده اید و به آنها چقدر نزدیک هستید و به والدین خود تبریک بگویند که چنین با شما کرده اند.

در پایان از خانم ربابه مجدی وآقای حسنعلی شیخ نجدی و خواهر خوبم فریده مجدی نسب که مرا در انجام این تحقیق یاری نموده اند کمال تشکر وامتنان را دارم.

  حق یارتان باد

301

IMG-20140527-WA0000 IMG-20140527-WA0003 IMG-20140527-WA0004

 پی نوشت مدیر سایت:

در سال ۱۳۷۷  یا ۱۳۷۶ به همت خانم ایران مجدی نسب این بانو پس از سال ها به دزفول برگشتند و دیداری با اقوام خود تازه کردند.

در مراسم تشییع ایشان تنها خانم فریده مجدی نسب و خانم فرخنده کارگهی حضور داشته اند.

 بعد از ۴ ماه دست و پنجه نرم کردن با بیماری و بستری بودن در بخش ویژه بیماران کهریزک دارفانی را وداع گفت.

به همت خانم فریده مجدی نسب مجلس ختم قرآنی بعد از مرگ ایشان برای شادی روحشان برگزار گردید.

برچسب ها : ,   

  

این مطلب ۶ دیدگاه دارد

به آرامش ابدی رسید.



خدارحمتش کنه یادمه سالهای اواخرجنگ اومده بوددزفول دیداری تازه کنه و سری هم به خونه ی ما زد و با مادرم به گپ و گفت نشست دل پر گلایه ای داشت از اقوام نزدیکش که بخاطر جنگ ظاهرا چند وقتی باهمدر یک مکان بودن.بانویی شیرین بیان و رک گو بود که با لهجه ی فارسی ،گویش دزفولی داشت و در همان دیدار کوتاه چقدر به حرفهای شیرینش خندیدیم. و چندبارهم با اشکهاش اشک ریختیم وغصه خوردیم.خداوندانشاالله خانه ی آخرتشو آباد وپرفروغ کنه که جبران سختی های این دنیاش بشه



واقعا” دنیای عجیبیه ؛ چقدر انسان سنگ دل باید باشد که یا نزدکیکانش چنین برخوردی نماید .
بیاید تا وقت است اگر در اطرافمان چنین افرادی وجود دارد آنها را دریابیم چون که فردا خیلی دیر است…



از دایی عزیزم کمال تشکر را دارم.مطلب کوتاه،جالب و تکان دهنده بود. چقدر امثال بنده از دور و بر خود غافل هستیم!



از درج این مطلب ممنونم . وقتی انسان متوجه میشود در اطرافش چه افرادی زندگی می کنند که محتاج نان شب هستند و انگاه با پولی که جمع می کند عازم مکه میشود تا ” حاجی ” شود به مصداق ” چه دور ، چه نزدیک ” بیشتر پی می برد .



ارسال دیدگاه

نظر شما :