آقا مظفر مجدی

آقا مظفر مجدی

نویسنده : محمد حسن مجدی نسب   زمان و تاریخ انتشار : ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳   

با تلفن منزلش تماس گرفتم والهام خانم دخترش گوشی را برداشت بهش گفتم میخوام بیام پیش بابات گفتند بفرمایید نیم ساعت بعدش خونشون بودم وارد اتاق پذیرایی شدم خونه ای که از تمیزی برق میزد وآقا مظفر مجدی پسر مرحوم محمد علی روی مبل نشسته بود وقتی سلام کردم نگاهم کرد ازش پرسیدم منو میشناسی هق هق گریه کرد واین گریه اش تا مادامی که خونه شو ترک کردم ادامه داشت دوسال پیش سکته مغزی کرده بود وتمامی اندام بدنش بجز دست راست ودهانش از کار افتاده بودن هیچکس حتی زن وبچه هاشو رو نمی شناخت دائم گریه میکرد بنده خدا معلوم نبود تو دلش چی میگذره درد داشت گرسنه بود یاد گذشته ها افتاده بود نمیدونم چون قدرت بیانشو از دست داده بود وفقط گریه میکرد وبوه بوه(پدر –پدر)می کرد بر اثر یک جا نشستن خیلی چاق شده بود خانمش صغری خیری گشتی نهایت فداکاری را در حقش کرده بود ووقتی از ش تشکر کردم بهم گفت من فقط انجام وظیفه می کنم بهم گفت برا یه لحظه چیزی یادش میاد وسریع دوباره یادش میره عکسی ازش گرفتم وبهش گفتم اینو میشناسی نگاهش کرد وگریه کرد دنیا چقده کوچیکه سال۱۳۵۴ از طرف دانشگاه در هفت تپه مشغول کار آموزی بودم وایشون در اونجا کار میکرد وبا شور وشوق کارشو انجام می داد عصرها یا هم به دزفول بر می گشتیم بعد از بازنشستگی اش همیشه در روضه ها می دیدمش که با دوچرخه اش میومد الان چند ساله دوچرخه اش باز نشسته شده و خودش هم زمین گیر دخترش الهام در دانشگاه آزاد دزفول مترجمی زبان میخونه ومحمد پسرش در شرکت نفت مسجدسلیمان مشغول کاره ومهدی هم کابینت سازی میکنه هر دو پسرش هم ازدواج کردن یاد خانم دکتر نسترن افتادم وپیش خود گفتم آیا میتونه کمکش کنه نمیدونم شاید اگه این نوشته را خواند فرشته نجاتش بشه بنده خدا خیلی زجر جسمی وروحی می کشه خیلی براش ناراحت شدم بو سیدمش وخونه شو ترک کردم DSC_0104

برچسب ها : ,   

  

این مطلب ۸ دیدگاه دارد

من ازوقتی عروس خانواده ی عموحاج اسماعیل شدم عمومظفر را هم برای اولین بار دیدم واین دیدارها ادامه داشت آخر عمو مثل یک برادر کوچکتر بشدت مقید بود که بطورمستمر به دیدن برادر بزرگش بیاید با مناسبت یا بی مناسبت .همیشه برای تردد از دوچرخه استفاده میکردوقتی با هم رودررو میشدیمحتی اگر وسط خیابان بود از دوچرخه اش پایین می آمد ومی ایستاد به احوالپرسی .ایشان مردی بسیارمتواضع و بامراموادب دان بودند.همسرش زن بسیار آرام و باوقار است که لبخندی ملیح به چهره داردهرچه از متانت و وقاراین بانو بگویم کم گفته ام. الان چند سالیست که با تمام قوا و ازدل و جان به شریک بیمار زندگیش رسیدگی میکند وخیلی هم دست تنهاست اماصبور .خداوندبه عمومظفر سلامتی عاجل و به همسرباوفاو مومنش اجری جزیل بدهد که نبی مکرم اسلام هم فرموده اند : جهاد زن نیکوهمسرداری اوست.



آقامحمدحسن تشکر ویژه دارم که یاد عزیزانی میکنی که بعضا از یادها رفته اند دعا میکنم که نام ویادت چون همیشه نیکو و باقی بماند و الهی که عمروعزتت مستدام باشد



انشاءالله که خداوند شفایشا بدهد. آقا حسن کاشکی خبر میدادید با هم به عیادت از ایشان میرفتیم.



آرزوی بهبودی هر چه سریعتر برای این مرد دوست داشتنی و فامیل دوست آقا حسن بنده نیز اگر میدانستم با شما میومدم



به امید بهبودی عموی عزیز.اقا محمد حسن عزیز شغل اقا پسرا رو جا به جا نوشتین.



زهرا خانم ممنون از تذکر خوبتون



آقای مجدی نسب گرامی مام خیلی خوشحال شدیم از دیدن شما قطعاً پدرم هم خیلی خوشحال شده مرسی از اینکه به دیدن شون اومدین. مام خیلی ناراحتیم از شرایط بابا اینکه مریضیش خانواده اش رو از خاطرش برده خیلی رنج آوره. توو این دو سال فقط یه آرزو دارم و دیگه هیچ! حتی اگه شده واسه یه لحظه واسه یه ثانیه خندیدن از ته دل بابام رو ببینم.
از بقیه دوستان عزیز که لطف کردند و اظهار همدردی کردند ممنون و متشکرم .
شادی و آرامش مهمون دائمی خونه ی دلتون.



شوهر خاله ی عزیزم از صمیم قلب آرزو میکنم هر چه زودتر حالت خوب بشه آرزوی الهام محقق بشه و لحظاتت رو در تندرستی و آرامش و خوشحالی در کنار بچه های مهربون و خاله ی عزیزم سپری کنی… دلم برات خیلی تنگ شده واسه اون نگاه معصوم و مهربونت که اگه همه چی از خاطرت رفته ولی سلام و نگاه زلالت رو از هیچکس دریغ نمی کنی.



ارسال دیدگاه

نظر شما :